یسنایسنا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

یسنا ، نفس مامان و بابا

شب های قدر

دختر گل مامان: یسنا گلی عشق مامان امسال دومین ماه رمضانی بود که شما در کنار سفره افطار ما بودی و ما هم به خاطر این نعمت عزیز و بزرگی که خدا بهمون داده همیشه ی همیشه شکدگذار خدای مهذبون هستیم داشتم برات میگفتم امسال اولین شب قدر رو خونه بودیم ولی شب بیست و یکم رو به همراه مامان رعنا و مامان جونی و فاطمه خانم رفتیم مسجد واصفجان، اخه اونجا خلوته و شما ها حسابی میتونید آزاد باشید، شب بیست . سوم توی خونه احیا گرفتیم امیدوارم خدا به حق شما گلای پاک از ما هم قبول کنه الهی امین ای مادر به فدای قرآن سر گرفتنت الهی همیشه زیر سایه قران باشی ...
24 تير 1395

تولد مامانی جون مهربونم

نازگل زندگیم: یسنا جونی نوزدهم خرداد تولد مامانی جون مهربون شما بود و ما هم بعد افطار براش یه تولد کوچولو ولی پر از عشق گرفتیم به شما حسابی خوش گذشته بود و با دیدن بادکنکا دیگه سر از پا نمی شناختی. راستی کلی به دایی جون تو باد کردن بادکنکا کمک کردی، دایی جونم واسه این که دلت درد نگیره به سرعت باد ،بادکنکا رو برام ون باد کرد، دستش درد نکنه یسنایی من فکر کنم ببشتر از ده باری شمعا رو فوت کردی قربونت برم عکسای تولد مامانی جونی رو در ادامه مطلب برات میزارم گلکم             بزارید شمعا رو بزارم بعد عکس بندازین مامانی جون بدو شمعا رو فوت کنیم ...
24 خرداد 1395

ماه رمضان 95

آمد رمضان و عید با ماست / قفل آمد و آن کلید با ماست آمد رمضان به خدمت دل / و آن کس که دل آفرید با ماست دختر گل من ، یسنا طلا امسال هم ماه مهمانی خدای مهربون از راه رسید، من وبابایی هر دومون عاشق این ماه خوب خداییم و از خدای مهربون میخوام که توم وقتی بزرگ شدی واسه اومدن این ماه انتظار بکشی، آخه افطار و سحراش خیلی به آدم خوش میگذره . دختر نازنیم خدای مهربون رو شاکرم واسه داشتن دختری که تا صدای اذان میاد دستاش رو میزاره کنار گوشش و میگه الله الله و در هر حالتی باشه تندی لبای قشنگش رو تکون میده یعنی داره نماز می خونه بعدش دستاش رو میاره بالا و به معنی قنوت و دعا مینه بعدم مستقیم میره سجده یا گاهی هم کامل دراز میک...
22 ارديبهشت 1395

تولد فاطمه جونی

نازنین من: یسنا خانوم تولد فاطمه جونی 4 اردیبهشت بود ، امسال عمه جونی تصمیم داشت تولدش رو توی کلاس  پیش دبستانی براش بگیره به خاطر همین و ما و زن عمو جون کادوهامون رو زودتر بهش دادیم، اما صبح روز یکشنبه عمه زنگ زد و گفتش با مدیر مدرسه هماهنگ کرده تا ما هم باهاشون بریم. منم فبول کردم وشما رو هم حاظر کردیم و باباچاجی و مامان رعنا و عمه و محمد حسین اومدن دنبالمون و دفتیم مدرسه فاطمه. از اونجایی که فاطمه نمی دونست ما قراره بریم با دیدنمون حسابی ذوف کرد و سریع شما و محمد حسین رو برد تو کلاسش و شما هم از  دیدن کلاس خوشگل فاطمه حسابی ذوق کردین و با اومدن فاطمه زهرا کلی آتیش سوزوندین و شادی کردین و کلی هم خوراکی نوش جونتون کرد...
12 ارديبهشت 1395

اولین سفر به قم و جمکران

یسنای ناز من": دختر خانوم ما دهم فروردین ساعت 9:30 دقیقه به همراه مامان رعنای مهربون و بابا چاجی عزیز راه افتادیم به سمت قم سفر یک روزه ی خوبی بود اگر از  گریه های شما توی ماشین فاکتور بگیریم همه چیز عالی عالی بود حالا   "در ادامه مطلب " روی تصویر ماجرای سفرمون رو برات تعریف می کنم وقتی راه افتادیم شما در خواب ناز بودی و برام لبخند میزدی وقتی نگه داشتیم برای صبحانه خوردن بیدار شدی توی این محوطه سفره هفتسین چینده بودن وشتر آورده بودن و صنایع دستی میفروختن،خیلی زیبا بود   اولین قدم های دخترم برای رفتن به زیارت حضرت معصومه( انشالل...
17 فروردين 1395

نوروز 1395

گل همیشه بهار من ، دختر زیبای من یسنای من بهار م از راه رسید. و دوباره فصل جدید رو آغاز کردیم انشالله که سالی خیلی خیلی خوب در پیش داشته باشی نفس مامان امسال هم مثل سال های گذشته ،شعبه بابایی شیفت بود و از دوم عید رفت سرکار و ما نتونستیم  خیلی بریم تفریح از طرفی هم هوا هم حسابی همه رو غافلگیر کرده بودو سرد شده امسال روز اول عید رو حسابی رفتیم عید دیدنی و روز دوم رفتیم خونه باغ پدربزرگ بابایی و حسابی بهتون خوش گذشت ، روز دهم عید هم با مامان رعنا و باباحاجی رفتیم  زیارت قم و جمکران که چون اولین بارت بود برات یه پست جدا خاطراتش رو می نویسم . امسال 12فرودین رفتیم گردش به جای سیزدهم آخه سیزدهم هم شلوغ بود و هم...
17 فروردين 1395

اخرین ساعات سال 94

دختر عزیز تر از جانم یسنا گلم الان که دارم برات مینویسم ساعت از سه صبح هم گذشت و شما و بابایی مهربونت غرق در خوابید و به قولی هفتاد تا پادشاه رو خواب دیدید گلم سال 94 هم رو به پایان است.خداروشکر سال خوب و پر برکتی بود و با حضور شما شیرین شیرین ،این روزها حسابی دارم با تو دخترکم کیف میکنم با دختر کوچک و حرف گوش کنه خودم امسال خونه تکونی ما انگار تموم شدنی نیست آخه هرچی تمیز میکنیم باز شما گل دختر هم رو به هم میریزی،اشکال ندلره عمرم ،از دوران کودکیت لذت ببر عمر مادر..... دخترم این روزها به خاطر دندون درآوردنت پاهات حسابی سوخته و من دلنگرانتم،آخه هر نوع پماد و داروی گیاهی رو امتحان کردم ولی خوب نمیشی،حسابی به قول قدیمی ها بد دندونی خانو...
1 فروردين 1395

18 ماهگی پرنسس ما

یسنا جونی من ، دختر خانمم هجدهمین ماه زندگیت مبارککککککک دخترکم دیگه کاملا بزرگ شدنت رو احساس میکنیم،شما کاملا متوجه حرفای ما میشی و خودت هم دقیقا اون چیزی رو که بخوای به ما میفهمونی بوس کردن رو یاد گرفتی و روزی صد بار من و بابایی و میبوسی ،کلا بابایی میگه من به عشق بوسای یسنا میام خونه حسابی برای بابات دلبری میکنی،باید حتما قبل خواب بابا برات آب بیاره تانیاره نمی خوابی عاشق تلفن حرف زدنی ،وای این قدر قشنگ حرف میزنی که ذلم میخواد بخورمت دیگه از روی عکسا ، اشخاص رو تشخیص میدی ، صبحا اول که بیدار میشی عکس عروسی ما رو نشون میدی و با ذوق زیاد میگی مامانی -بابا و عکس خودت رو هم نشون میدی و میگی نانا قربونت برم که عاشق کالاسکت هستی و...
24 اسفند 1394

شب یلدای 94

یسنا گلی مامان ،یکی یدونه ی من: دختر نازنینم امسال شب قشنگ یلدا رو که مصادف بود بود با آغاز امامت امام زمانمون خونه بابا حاجی و مامان رعنا جشن قشنگی گرفتیم. امسال علاوه بر خونواده عمو و عمه جونی ،پدر بزرگ و  دایی های بابایی وخاله های بابایی هم بودن و این باعث شد حسابی بهمون خوش بگدره. علاوه بر شب یلدا تولد زندایی بابایی هم بود که باعث شد یه جشن تولد هم برگزار بشه و شما بچه ها حسابی کیف کردین . 5 فرشته کوچولو و زیبا و دوست داشنی خانواده ما             اولش که رفتیم خونه باباحاجی حسابی از دیدن چراغ و ریسه ها دوف کردی دخترکم درحال خودن پلو ماهی شب یلدا ...
8 دی 1394